تبلیغات
وبلاگ شهید حاج مهدی نریمی - بازیگوشی(از کتاب رازهای نهفته،روایت نریمی)
وبلاگ شهید حاج مهدی نریمی
  صفحه نخست       |       تماس با مدیر       |       پست الکترونیک       |       RSS       |       ATOM
 

با سلام خدمت شما کاربر گرامی

به عنوان نمونه چندین خاطره از خاطرات درج شده در کتاب رازهای نهفته، روایت نریمی را در این وبلاگ درج خواهیم کرد.

انشاءالله ما را از درج نظرات خود بی نصیب نفرمایید.


بازیگوشی

پسر بچه باشی و عزیز دردانه و شیطنت نکنی؟ مگر می شود چنین چیزی را باور کرد مهدی شیطنت های مخصوص به خودش را داشت کافی بود چند بچه هم سن وسال خودش را پیدا کند تا سرگروه شود و زمین و زمان را به هم بریزد  پدرم به مهدی علاقه ویژه داشت و به او می گفت :

-         سروالف*

از آن جا که او سر چشمه تمام شیطنت ها بود به او این لقب را داده بود و هر وقت مهدی را می دید به او می گفت :

-          سروالف اومدی باز شیطونی کنی، بچه کم شیطونی کن.

بچه ی پر جنب و جوش و کنجکاوی بود . اصلاً اگر شیطنت نمی کرد و آرام می نشست به او شک می کردیم . یک بار که یکی از اعضای فامیل آمده بود از پدرش مقداری پول قرض کند و به او گفته بود :

-         صد تومن داری به من قرض بدی ؟

مهدی بلند شد و گفت :

-         من بهت می دم .

-         بچه تو صد تومن از کجا آوردی که بخوای به من بدی ؟

مهدی هم در عالم بچگی دست کرد توی جیب شلوارش و .....

یک صد تومانی در آورد و به او داد.

اهل شنیدن حرف زور نبود، اگر کسی حرفی به او می زد باید منتظرجوابش می ماند، امکان نداشت بدون این که جوابش را بدهد دست از سرش بر دارد. آن روزها برادرش سعید را با خودش به زمین فوتبال می برد، وقتی خودشان فوتبال بازی می کردند مهدی سعید را روی تیر دروازه می نشاند. دوستانش به او گفته بودند :

-         مهدی می گم مامانت سعید رو با چی می شوره این قدر سعید سفیده ؟

مهدی به آنها گفته بود :

-         با پودر رخت شویی

یک بار هم که همراه خواهرم و مهدی به بانک رفتیم تا قبض آب و برق را پرداخت کنیم، مهدی مرتب در شعبه راه می رفت و هر چیز جدیدی را که می دید می ایستاد و به آن نگاه می کرد تا این که چشمش به پسر بچه ای افتاد که پشت شیشه بانک ایستاده بود مهدی رفت جلوی شیشه و زبانش را به شیشه چسباند و به پسرک نگاه کرد. آن پسر بچه هم که از این کار مهدی ترسیده بود شروع کرد به جیغ زدن و گریه کردن هر چه به او می گفتم :

-         مهدی جان ، نکن زشت است ، زبونت رو بردار .

فایده ای نداشت و او کار خودش را می کرد .

بزرگتر که شد مدام به او گوشزد می کردیم که این رفتار ها مناسب و شایسته نیست حتی یک بار برادرم از آمریکا تماس گرفت و با او صحبت کرد بعد از آن مهدی کمی آرام شد با خودم می گفتم : 

 - خب دیگه انقلاب شد بالاخره این بچه هم عاقل شد .

اما هنوز هم این اخلاقش را حفظ کرده بود، فقط شیطنت هایش در موقعیت های خاص رخ می داد و دیگر لازم نبود شب و روز منتظر اتفاقی باشم و نگران.

                                                                    مادر شهید

*والف: شیر لوله های بزرگ یا شیر های نفتی را می گویند.






نوع مطلب : کتاب رازهای نهفته،روایت نریمی)، شهید نریمی، 
برچسب ها :
ارسال شده در: چهارشنبه 12 مهر 1391 :: توسط : مؤسسه فرهنگی هنری معراج اندیشه پویا2216114-0611


 
درباره وبلاگ
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :