تبلیغات
وبلاگ شهید حاج مهدی نریمی - فرمانده متواضع
وبلاگ شهید حاج مهدی نریمی
  صفحه نخست       |       تماس با مدیر       |       پست الکترونیک       |       RSS       |       ATOM
 

روزی مهدی به من گفت:خودت را آماده کن تا فردا برای شناسایی مسیرهای ارتباطی هورالعظیم به منطقه هور برویم. از پاسگاه رفیّع با یک قایق لگنی به سمت پاسگاههای آبی و جاهایی که نیروهای اطلاعات قرارگاه مشغول انجام وظیفه بودند حرکت کردیم. به مهدی گفتم: که قایق را من می رانم. مهدی گفت: بلدی قایق برانی؟ گفتم بله: من حرفه ای هستم. خاطرت جمع باشد. مهدی گفت: فقط حواست جمع باشد که قایق را واژگون نکنی؟ چون شنا بلد نیستم. گفتم: خیالت راحت باشه. در طول مسیر چون علاقه وافری به قایقرانی داشتم مرتب سرعت قایق را زیاد می کردم.

 در بعضی جاها، مسیر خیلی باریک و تنگ می شد. لذا سرعت رفتن در مسیر آبراهها، مخاطره آمیز بود و اگر نتوانی قایق را به درستی کنترل کنی ممکن است در اثر سرعت زیاد و عدم کنترل آن قایق به داخل نیزار برود. از بدشانسی در یک مسیر باریک و سر یک پیچ تند، کنترل قایق از دستم خارج شد و حاج مهدی به داخل آب پرت شد. چون با فن شنا آشنا نبود، لحظاتی به زیر آب می رفت و مجدد با تقلّا به روی آب می آمد. در آن لحظه نگران بودم که نکند غرق شود. با هر دردسری بود قایق را به سمتش بردم و کنارش نگه داشتم، تا او خود را به درون قایق بیاورد، اما چون لبه قایق لگنی از سطح آب بلند بود، هر چه تلاش کرد نتوانست به درون قایق بیاید. مهدی با دو دستش لبه قایق را گرفته بود تا غرق نشود و در آن لحظه کمی استراحت کردیم. کمی خندیدم و به مهدی گفتم: شما باید صبر کنی تا کمکی برایمان بیاید و تو را به درون قایق بیاوریم. در این هنگام مهدی به من گفت: ببین محمد اگر اومدم توی قایق می دونم چه بلایی سرت بیارم. گفتم: چه کار میخوای بکنی؟ مهدی گفت: همین بلایی که سر من آوردی منم به سرت می آورم. گفتم: مهدی یعنی می خوای منو تو آب بیندازی؟ گفتم: پس بمون توی آب تا یه کمی شنا یاد بگیری. کمی با هم کَل کَل کردیم، بعد از مدتی خوشبختانه قایق یکی از پاسگاههای آبی از آن مسیر رد شد و مهدی را با کمک آنها به درون قایق آوردیم. حقیقت کمی ترسیده بودم و گفتم نکند مهدی مرا توی آب بیندازد. اما بعد از دقایقی او نگاهی به من کرد و با تواضع  و متانت صبورانه اش گفت: اشکالی ندارد، نترس! نمی خواهم تلافی کنم. وقتی این برخورد فروتنانه و متواضعانه را از آن بزرگوار که فرمانده من بود دیدم، ناراحت شدم و به خود گفتم: محمد تو باعث آزار و اذیت مهدی شدی، اما ببین او چگونه بزرگوارانه هم چون برادری مهربان با سعه صدر از اشتباه تو گذشت کرد. 

 "خاطرات از محمدرضا کلاه کج همرزم شهید"






نوع مطلب : شهید نریمی، 
برچسب ها :


 
درباره وبلاگ
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :